داستان عاشق سندیکا
The Fable of the Syndicate Lover
کیت یک دوست بسیار وفادار به نام جورج داشت. جورج آنقدر به دختر علاقه داشت که به تمام خویشاوندان او نیز عشق میورزید. او فکر میکرد که وظیفهاش است که برای پدر و مادر سه بار با صدای بلند تشویق کند و همچنین برای برادر قویهیکلش، تام، تلاش میکرد تا با او رابطه خوبی برقرار کند. احساسات شدید او نسبت به کیت بر روی خواهرش لیل نیز تأثیر گذاشت و این باعث شد کیت متوجه شود. او با مادر خرید میکرد و همه چیزهایی که او خریداری میکرد را حمل میکرد. کیت ناراحت بود اما جورج فکر میکرد که کار بزرگی انجام میدهد. روز بعد او سعی کرد با برادر بزرگ و ورزشیاش ارتباط برقرار کند، اما متوجه شد که در این زمینه شکست خورده است.